🟥 معمای پلیسی: انتقام ۰۴ 🩸 ” نغمهی آتش و یخ “ ( A Song of Ice and Fire )

🔴 باران روی شیشههای ماشین میکوبید، مثل صدای قدمهایی که از گذشته دنبالش آمده باشند. نیما شروین به پیچ جاده نزدیک میشد؛ جادهای باریک، گلی، و پنهان میان درختانی که انگار از شب تغذیه میکردند. دستش روی فرمان میلرزید، نه از ترس، نه از سرما—از خاطره. هیچکس نمیدانست چند بار در همین مسیر، اسم خودش را زیر لب زمزمه کرده بود؛ گاهی با خنده، گاهی با نفرت. حتی وقتی خودش را صدا میزد، انگار دنبال کسی دیگر میگشت.
🔴 بعضی روزها فکر میکرد کار درست را میکند. هدف دارد. میخواهد چیزی را اصلاح کند. اما روزهای دیگر، فقط میخواست همهچیز را خراب کند، بیدلیل، بیرحم. دو صدای متفاوت در ذهنش بود، یکی آرام و منطقی، دیگری خشن و بیپروا—و هیچوقت معلوم نبود کدام واقعیتر است. روانپزشکان اسمش را بیماری گذاشته بودند، اما خودش میدانست از کجا شروع شده. نه از یک حادثه، بلکه از سالها قبل، جایی که خیلی چیزها بدون خواست خودش در وجودش ریشه دوانده بود. خانوادهاش؟ گذشتهاش؟ شاید هم چیزی درونش، از همان ابتدا، جوری شکل گرفته بود که با دیگران فرق داشت—نه انتخاب، نه تصمیم، فقط یک حضور خاموش که همیشه با او بود. پشت هر تصمیم، هر خشم، هر لبخند… انگار بخشی از خودش را هیچوقت نفهمید، اما همه از او انتظار داشتند که آن را پنهان کند.
🔴 ماشین را متوقف کرد. در سکوت، باران روی سقف ماشین ضرب گرفت، مثل نغمهای یکنواخت برای مردی که دیگر جایی برای بازگشت نداشت. نگاهش را به ویلا دوخت. لامپ بالای در هنوز خاموش بود، مثل همیشه. با خودش زمزمه کرد: «وقتشه یه مدت اینجا بمونم… دور از همه. کاملا دور.» بعد لبخندی زد—بیحسیای میان لذت و نفرت. ذهنش گفت: شاید وقتشه. شاید این قصه، بالاخره به پایانش رسیده باشه… یا شاید نه.
🔴 وارد اتاق نشیمن شد. نور ضعیف بود و فضا گرمتر از حد معمول. صدای کلیکی آرام از دیوار آمد و بلافاصله سیستم گرمایشی فعال شد. هوا بهتدریج خفهکننده شد. نیما به طرف پنجره رفت، بسته بود. روی دیوار، جملهای با اسپری دیده میشد: «فکر میکردم میتونم به حس انتقامم پیروز بشم… ولی نتونستم. خب منم آدمم…» گرما بیشتر شد. خواست از اتاق خارج شود اما در قفل بود. نورها چشمک میزدند. ناگهان دریچهای از دیوار باز شد و جعبهای اضطراری نمایان شد.
🔴 خودش را به جعبه رساند. داخلش یک کلید و یک بطری آب بود. کلید را برداشت، به سمت اتاق پشتی رفت، و با فشار زیاد درِ خروجی اضطراری را باز کرد. هوای سرد داخل اتاق ریخت. گرما خاموش شد. نیما روی زمین نشست. نفسنفس میزد. صورتش خیس بود. لباسش چسبیده به تنش. هنوز زنده بود، اما بدنش سست شده بود، و ذهنش آشفته. از چالش عبور کرده بود، اما چیزی در درونش شروع به فروپاشی کرده بود.
🔴 کف پاهایش هنوز گرم بود، اما وقتی وارد اتاق بعدی شد، لرز از ستون فقراتش بالا رفت. دیوارها فلزی بودند، براق و بیروح. نور سفید و خشن از سقف میتابید. صدای ضعیفی از سیستم تهویه میآمد، و دمای هوا هر لحظه پایینتر میرفت. لبهایش ترک برداشت. دستش را به دیوار زد، سردی مثل یخ به پوستش چسبید. وسط اتاق، یک صندلی فلزی با بلندگویی خاموش روی پایهای چرخان قرار داشت. صدایی از بلندگو بلند شد: «زود باش نیما، پس اون همه شجاعتی که موقع کشتن میثم از خودت نشون میدادی کجا رفته؟» نیما اکنون متوجه شده بود، و سوزی که به دستانش رسید، واقعی بود. دهانش را باز کرد، اما هوای سرد ریهاش را برید.
🔴 نورها شروع به لرزیدن کردند. صدای خفیف پچپچی از گوشهوکنار اتاق بلند شد. شاید توهم بود، یا شاید ضبطشده. صدایی شبیه گریهی کودک. نیما سعی کرد مانیتور را روشن کند. بعد از چند ثانیه، صفحه بالا آمد و فقط یک تایمر را نشان داد: “۰۱:۳۰”. کنارش، یک دکمه کوچک. بدون فکر فشارش داد. پنلی در دیوار باز شد و راهروی باریکی نمایان شد. اما دیگر دیر شده بود. دستهایش بهسختی حرکت میکردند. صورتش بیحس شده بود. قدم برداشت، اما پاهایش سست بودند. نفسش در هوا بخار میشد. خودش را به خروجی رساند، اما وقتی از آن بیرون افتاد، زانوهایش خم شد. دستش را به دیوار گرفت تا زمین نخورد. دمای بدنش به مرز هشدار رسیده بود. او زنده مانده بود، اما حالا تقریباً چیزی از توانش باقی نمانده بود.
🔵 نیما شروین هنوز نفسنفس میزد. بدنش سست بود، لبهایش ترک خورده، پوست دستهایش کبود. نگاهش تار بود. صدای پا از پشت سر آمد. آرام. سنگین. کارآگاه مشرقی ظاهر شد، بدون اسلحه در دست، اما با نگاهی که زخمِ سالها را در خود داشت. روبهرویش ایستاد. مدتی فقط نگاهش کرد. بعد با صدایی آرام گفت: «میدونی، وقتی تو باعث مرگ میثم شدی، فقط یه فکر تو سرم بود… اینکه همون کاری رو باهات بکنم که تو با زندگی من کردی.» مکث کرد. نیما چیزی نگفت، فقط نفسش بریدهبریده بیرون میآمد. کارآگاه مشرقی ادامه داد: «ولی یه چیزو نفهمیده بودم… تو قاتل متولد نشدی… تو خودت یه قربانی بودی. نه از نوعی که بیگناه باشه، از نوعی که تصمیم میگیره زخمش رو با زدن زخم به بقیه آروم کنه.»
🔵 نیما شروین سرش را پایین انداخت. لبخندی پاره و تلخ نشست روی صورت زخمیاش. او گفت: «فقط خواستم یه بار توی عمرم، قویتر باشم… قویتر از تو.» صدایش خشن بود، اما خالی از قدرت. کارآگاه مشرقی به اطراف نگاه کرد. سکوت کاملی برقرار بود. «فکر نکن فراموشت کردم، یا اینکه بخشیدمت. نه. زخمی که تو به من زدی، یه زخمِ کاری بود. این زخما پاک نمیشن. اما تو کاری با خودت کردی، که هیچکس نتونست بکنه. خودتو نابود کردی. با دستای خودت.» قدمی نزدیکتر شد. صدایش پایینتر آمد: «اگه الان تو رو بکشم، قصه تموم نمیشه. نه برای من، نه برای میثم. دنیا حساب همهچیو داره… فقط زمان میخواد.» نیما شروین فقط زیر لب گفت: «این زندگی برای من تموم شدهاس کارآگاه، پس تمومش کن… نذار این عذاب ادامه پیدا کنه.»
🔵 سکوتی سنگین بینشان نشست. کارآگاه مشرقی نفس عمیقی کشید. دستش را آرام بالا آورد، اما نه برای حمله—برای کنار زدن پردهای که نور روی چهرهی نیما شروین بیندازد. نور افتاد، و زخمها و چشمان قرمز نمایان شدند. «من قاتل نیستم، نیما. تو اشتباه کردی، ولی من قرار نیست با یه اشتباه دیگه تمومش کنم. تو زنده میمونی… و زنده موندن، گاهی سختتر از مرگه.» بعد برگشت و قدمزنان دور شد. در را پشت سرش باز کرد و ایستاد. باران دوباره شروع به باریدن کرده بود. فقط یک جمله گفت—نه به نیما، بلکه به خودش:
«بخشیدم؟ نه… فقط فهمیدم سکوت، گاهی بلندتر از گلوله حرف میزنه.»
🔵 بیرون از ویلا، نور چراغگردان ماشینهای پلیس روی آسفالت خیس میرقصید. سرهنگ نادری و سروان آریامنش در سکوت منتظر ایستاده بودند تا کارآگاه مشرقی از ساختمان خارج شود. در باز شد. مأموران وارد شدند و چند دقیقه بعد، نیما شروین را، بیهیاهو، بیهیچ مقاومتی، از خانه بیرون آوردند. کارآگاه مشرقی با چهرهای خسته کنار سرهنگ نادری ایستاد. سرهنگ نادری نگاهی به کارآگاه مشرقی انداخت و گفت: «میتونستی کارو تموم کنی.»
کارآگاه مشرقی فقط نفس عمیقی کشید. بعد زمزمه کرد: «آره… ولی یه جایی فهمیدم اگه شبیهش بشم، اون برندهست. و اگه میخوای برنده باشی، باید کاری که طرف مقابل میخواد رو انجام ندی.» مکث کرد. «لزومی نداره کسی رو ببخشم. فقط کافیه خودم به اون جهنمی که ساخت، قدم نذارم.»
سرهنگ نادری سری تکان داد. سکوت میانشان نشست. کارآگاه مشرقی ادامه داد: «دنیا بالاخره کار خودشو میکنه، سرهنگ… شاید دیر، ولی بیرحم و حسابشده.»
🔵 کارآگاه مشرقی لحظهای چشمانش را بست. در میان صدای باران و نورهای لرزان آبی و قرمز، انگار چهرهی میثم را دید—ایستاده در هالهای از نور، آرام و بیصدا، با لبخندی که دیگر اندوه نداشت. صدایش در ذهنش پیچید: «بابا… خوب شد تمومش نکردی. نیلوفر، شایان، شبنم… اونا هنوز بهت تکیه دارن. من دیگه آرومم، چون تو راه درستو رفتی.» کارآگاه مشرقی پلک زد. تصویر محو شد، اما گرمای آن صدا، میان باران شب، باقی ماند.
✔️ و آن شب، در آن سکوت بارانی، همهچیز تمام شد. نه با شلیک، نه با فریاد. بلکه با سکوتی سنگینتر از مرگ، و نوری خاموشتر از عدالت…



