⚫️ معمای پلیسی ۰۴ 🔛 “فریادی از تاریکی” ( Dark Calling )

⬛️ در دل نیمهشب و سکوت وهمآلود جنگل، سرمای استخوانسوزی فضای ویلای قدیمی را در بر گرفته بود. باد تند و سردی از میان شاخههای درختان سر به فلک کشیده میگذشت و به پنجرههای قدیمی ویلا میکوبید؛ سرمایی که به وضوح هر نفسی را به بخار تبدیل میکرد و هر تکه از پوست را به لرزه میانداخت. جنگل، زیر این باد سرد و برنده، به جایی تاریک و وهمآلود تبدیل شده بود؛ حتی در داخل ویلا هم گرمای اندکی حس میشد. سوز شبانگاهی اواسط پاییز، از همان سوزهایی بود که در شمال کشور همیشه همراه باران و رطوبت نفوذکننده به اعماق استخوان بود و هر موجود زندهای را وادار به پناه گرفتن میکرد
⬛️ در همین لحظه، صدای فریادی هولناک سکوت شبانه را شکست و خانوادهای که برای تعطیلات به این ویلای جنگلی آمده بودند، هراسان از خواب پریدند. وقتی به سمت اتاق آرمان، جوانترین عضو خانواده، دویدند، با پنجرهای باز و بادی که به شدت از آن میوزید، روبرو شدند. اتاق به نظر آرام بود، اما از خود آرمان خبری نبود. یادداشتی عجولانه روی میز باقی مانده بود که نشان میداد او قصد داشته بدون جلب توجه دیگران از ویلا خارج شود. با این حال، هیچ نشانهای از کشمکش یا بههمریختگی در اتاق دیده نمیشد
⬛️ کارآگاه مشرقی به محل فراخوانده شد و با دقت شروع به بررسی صحنه کرد. او به یادداشت روی میز خیره شد؛ خطوط ناصاف و قلمی که به وضوح روی کاغذ کشیده شده بود، نشان از اضطراب و عجله داشت. گویی کسی با دستان لرزان آن را نوشته باشد. نوشته حاوی چند جمله کوتاه و ناقص بود که حاکی از تصمیمی ناگهانی و خاموش برای ترک ویلا بود، اما کارآگاه متوجه شد که هیچکدام از جملات به طور کامل بیان نشدهاند، انگار که نویسنده فرصتی برای تمام کردن افکار خود نداشته است. او به کمد لباسهای آرمان نگاهی انداخت و متوجه شد که همه لباسهای گرم، کت ضخیم، شال و کلاه زمستانی و حتی دستکشهایش سر جای خود هستند. هوای بیرون به شدت سرد بود، و ترک ویلا در این شرایط بدون لباسهای مناسب به نظر عجیب میآمد
⬛️ کارآگاه به اطراف اتاق نگاهی انداخت و کنار پنجره، رد باریک قطرات آبی را دید که تا نزدیکی فرش کشیده شده بود، انگار باران شبانه راهی به داخل پیدا کرده باشد. پنجره با هر وزش باد به آرامی تکان میخورد و سرما را به درون میآورد، پردهها به نرمی در هوا موج میزدند و گاه به میز میخوردند. او خم شد و روی لبه میز، اثر انگشتانی خاکی و محو دید، گویی کسی با دستان آلوده به آن دست زده باشد. چند برگ خیس و نیمهخشک از درختان جنگلی کنار پنجره روی زمین افتاده بودند و نور ضعیف اتاق همراه با سایه پردهها، حالتی وهمآلود به این بخش از اتاق داده بود، در حالی که بقیه فضا مرتب و بینقص بود. تخت به دقت چیده شده و بالشها بدون هیچ ردی در جای خود قرار داشتند، انگار کسی شب را در آن نگذرانده باشد. نگاه کارآگاه به لکهای از خاک مرطوب افتاد که از زیر پنجره تا کف اتاق کشیده شده و در باد سرد شبانه ذرات ریزش بهآرامی در هوا پخش شده بود
👁🗨 پریا (خواهر آرمان): “آرمان مدتی بود که از همه چیز خسته شده بود و به من میگفت که نیاز به تنهایی دارد. دیشب وقتی صدای فریادش را شنیدم، اول ترسیدم و به اتاقش رفتم، اما دیدم نیست. راستش، وقتی دیدم پنجره باز است، فکر کردم شاید خودش تصمیم گرفته که برود. به نظر میرسد از قبل هم قصدش را داشته، فقط نمیخواست به کسی چیزی بگوید.”
👁🗨 سیاوش (پسرخاله): “دیشب وقتی صدای فریاد را شنیدم، اول فکر کردم که شاید یکی از اعضای خانواده دچار مشکلی شده باشد. اما وقتی دیدم آرمان نیست، شک نداشتم که تصمیم گرفته ویلا را ترک کند. از پنجره اتاقم به بیرون نگاه کردم و دیدم که او لباس گرم و مناسب برای این هوای سرد پوشیده و داشت از ویلا دور میشد. مطمئنم که خودش بود، دقیقاً دیدمش که در تاریکی دور میشد. فکر میکردم شاید برای همیشه میخواهد برود.”
👁🗨 کاوه (دوست خانوادگی): “آرمان چند بار با من درباره تنهایی و فرار از اینجا صحبت کرده بود. وقتی دیشب صدای فریاد را شنیدم و بعد دیدم پنجره اتاقش باز است، مطمئن شدم بالاخره تصمیم خودش را گرفته و بدون اینکه به کسی اطلاع بدهد، رفته. حتی یادداشت روی میز هم به نظرم حرفهایش را تایید میکند، انگار که تصمیمش از قبل گرفته شده بود.”
🔚 کارآگاه مشرقی پس از شنیدن اظهارات مظنونین، بار دیگر با دقت به صحنه نگاه کرد. باد سردی که از پنجره باز میوزید، پردهها را تکان میداد و برگهای خیس و لکههای خاک را به گوشهای از اتاق کشانده بود. یادداشت عجولانه و ناصاف روی میز، نشانههایی از اضطراب و شتاب داشت. اتاق، با تمام وسایل مرتب و بدون هیچگونه آمادهسازی برای ترک شبانه در این سرمای استخوانسوز، حس عجیبی به او میداد…
⚫️ جواب #Detective_Mystery 04 (فریادی از تاریکی)
▪️ در یک شب سرد و تاریک، خانوادهای در ویلای قدیمی خود با شنیدن صدای فریادی هولناک از خواب پریدند. به سمت اتاق آرمان، جوانترین عضو خانواده، دویدند و با پنجرهای باز و اتاقی خالی روبهرو شدند. هیچ نشانهای از کشمکش یا بههمریختگی در اتاق نبود، اما یادداشتی عجولانه و ناتمام روی میز باقی مانده بود که گویی نشان از تصمیم ناگهانی آرمان برای ترک ویلا داشت
▪️ کارآگاه مشرقی پس از بررسی دقیق صحنه و شنیدن اظهارات خانواده، به تناقض آشکاری در گفتههای سیاوش پی برد. سیاوش ادعا کرده بود که آرمان را با لباس گرم مناسب برای سرمای آن شب دیده که در حال ترک ویلا بوده است. اما کارآگاه به نکتهای مهم توجه کرد: تمام لباسهای گرم آرمان، از جمله کت و شال و دستکشهای زمستانی، هنوز در کمد اتاق بودند. در هوای به شدت سرد شب، ترک ویلا بدون لباس گرم، به نظر غیرمنطقی و بعید میرسید. این تناقض نشان میداد که سیاوش چیزی را پنهان میکند یا واقعیت را تحریف کرده است. کارآگاه مشرقی در ذهن خود نشانهها را کنار هم چید و به شک و تردیدهایش در مورد سیاوش قوت بخشید و تصمیم گرفت در بازجوییهایش هدف و قصد سیاوش از اینکار را متوجه شود
▪️ حل این معما مانند حل مسائل ریاضی به دقت و توجه به جزئیات نیاز داشت؛ همانطور که در ریاضیات، هر نشانه و رابطهای کوچک میتواند به نتیجه درست منتهی شود. بررسی دقیق و کنار هم چیدن شواهد، کارآگاه را به حقیقت نزدیکتر کرد، همانطور که حل یک مسئله ریاضی نیز نیازمند دقت، تحلیل و مشاهده دقیق است
▪️ در جریان بازجوییها، سیاوش سرانجام اعتراف کرد که تحت تاثیر مردی به نام نیما شِروین این نقشه را عملی کرده است. او توضیح داد که نیما شِروین، با وعده مبلغی پول، او را ترغیب به همکاری برای گروگان گرفتن آرمان کرده تا از خانوادهاش اخاذی کند. این اعتراف، نام نیما شِروین را به عنوان چهرهای خطرناک و ناشناخته در ذهن کارآگاه مشرقی ثبت کرد…



