🔴 معمای پلیسی: انتقام ۰۱ 🩸 ” شکارچیانِ غروب “ ( Hunters of the Dusk )

🟥 خورشید در حال غروب بود و سایههای بلند در جنگل جان میگرفتند. کارآگاه مشرقی از میان مسیر گلی پیش میرفت، سکوت سنگین جنگل تنها با صدای خشخش برگها زیر پایش شکسته میشد. بوی خاک خیس و روغن داغ توجهش را جلب کرد. ذهنش به نامی بازگشت که مدتی است او را آرام نمیگذاشت: نیما شروین. مردی که سایه شومش، زندگی او و عزیزانش را ویران کرده بود. کارآگاه مشرقی میدانست اینجا یکی از گرههای کار است؛ راهی که شاید او را به انتهای این سایهها برساند.
🟥 آفتاب در حال غروب بود و کارآگاه مشرقی، در حالی که به صدای دوردست پرندگان گوش میداد، قدم به قدم در میان جنگل پیش میرفت. مسیر باریکی که از میان درختان متراکم میگذشت، به جادهای قدیمی منتهی میشد که دوربینی از دور، بر بالای یک تیر، آن را زیر نظر داشت؛ اما شاخ و برگهای انبوه دید مستقیم را مختل میکردند. در بازبینی ویدئوهای ضبطشدهی آن دوربین، دیده بودند که پرندگان ناگهان از لابلای درختان به هوا برخاستهاند؛ حرکتی دستهجمعی و هراسان، که نمیتوانست حاصل عبور حیوانات وحشی باشد، چرا که پرندگان این جنگل به حضور آنها خو گرفتهاند. ناگهان، همان تصویر مقابل چشم کارآگاه زنده شد—دستهای از پرندگان با هراسی آشکار از لابلای درختان به هوا برخاستند و صدای بالزدنشان فضای جنگل را شکست. کارآگاه مشرقی ایستاد، سرش را کمی بالا گرفت و نگاهش را به جایی دوخت که شاخهها هنوز آرام آرام میلرزیدند. در چنین ساعتی، حیوانی نمیتوانست اینطور زمین را بلرزاند. آنچه عبور کرده بود، سنگین بود… خیلی سنگینتر از هر چیزی که طبیعت به تنهایی از آن خبر داشته باشد.
🟥 کارآگاه مشرقی زانو زد و خاک مرطوب کنار تنهی درخت را با دو انگشت لمس کرد. بوی تند نفتالین در هوا پیچیده بود، چیزی که معمولاً برای دور نگهداشتن حیوانات استفاده میشد. کمی آنطرفتر، رد پاهایی نیمهکاره روی برگهای خزانزده باقی مانده بود؛ یکی از آنها به شکل عجیبی کشیده بود، انگار کسی با کفش خیس لیز خورده باشد. بطری شکستهای از نوشیدنی انرژیزا هم در نزدیکی دیده میشد. اطراف، ساکت بود؛ فقط صدای آرام رودخانه و خشخش گهگاهی برگها شنیده میشد.
🟥 کارآگاه مشرقی به اطراف نگاهی انداخت. کمی دورتر، در کنار رودخانه، آثاری از آتش خاموش پیدا شد. زغالها هنوز کمی گرم بودند و کنار آنها یک قوطی فلزی خالی از دانههای غلات که مخصوص تغذیه پرندگان کمیاب بود، دیده میشد. محیطبان همراهش گفت: «این شکارچیها همیشه غروبها میان و هر بار هم ردشون گم میشه. ما فکر میکنیم گروهی از افراد محلی پشت این ماجرا هستن.»
🟥 شب که فرا رسید، کارآگاه مشرقی در دفتر محیطبانان با پنج نفر از افراد محلی که به نوعی در مظان اتهام بودند، ملاقات کرد. گفتوگوها زیر نور زرد چراغهای نفتی آغاز شد.
💡 خانم نیکخاور [ فعال محیطزیست ]«من چند بار دنبال این شکارچیها رفتم، ولی هر بار فقط ردپا پیدا کردم. این بار هم شنیدم که یه پرنده کمیاب تو این جنگل شکار شده. شاید این اتفاق، کار همون شکارچیهای همیشگی باشه.»
💡 آقای سپندار [ فروشنده محلی ]«من تو کارم شفافم. اما چیزی که نمیفهمم اینه که چرا هر وقت محیطبانها گشت میزنن، این شکارچیها غیب میشن. انگار کسی بهشون خبر میده که کی باید مخفی بشن.»
💡 خانم آذرگون [ شهروند روستای مجاور ]«شبها صداهای عجیبی از سمت جنگل میشنوم، مثل صدای فریاد یا چیزی که میخوره به درخت. ولی هر وقت صبح میرم نگاه کنم، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.»
💡 آقای مهرازی [ راننده کامیون ]«فقط من اجازه دارم در این محل با وسیله نقلیه تردد کنم ولی این روزا کار حملونقل رو گذاشتم کنار. از وقتی شرکت پولمو نداده، ماشینم خاموش مونده تو گاراژ. اصلاً سمت جنگل نمیام.»
💡 آقای پرهامفر [ رئیس منطقه حفاظتشده ]«چند وقت پیش یه محیطبان گم شد. همین جنگل بود. فقط یه کولهپشتی ازش پیدا کردیم. از اون روز هر بار اینجا میام، احساس میکنم کسی داره نگاهم میکنه.»
🔻 کارآگاه مشرقی سکوت کرد و به صدای زوزهی باد در میان درختان گوش سپرد. نور کم چراغ روی چهرهی مظنونین بازی میکرد و هرکدام در سایههای لرزان چیزی را پنهان میکردند. در ذهنش صحنههایی از ویدئوی دوربین عبور میکرد؛ پرواز ناگهانی پرندگان، شاخههایی که بیباد میلرزیدند، و سکوتی که بعد از آن همهچیز را بلعیده بود. بوی محوشدهای از روغن در هوا مانده بود، و رد حضور چیزی سنگین، آنجا که چشم نمیدید اما نشانهها باقی بود. چیزی در این اتاق درست نبود. سؤالات بیشتری ذهنش را درگیر کرد.
🔙 این افراد چه چیزی را از او یا شاید از هم پنهان میکردند؟ آیا واقعاً کسی حقیقت را میگفت؟ یا شکارچی واقعی، همینجا در این اتاق نشسته بود؟
🔴 جواب #Detective_Mystery_Revenge 01 ( شکارچیانِ غروب )
🔺 در جنگلهای تاریک، شکارچیان غیرقانونی حیوانات کمیاب را هدف قرار میدادند. کارآگاه مشرقی با سرنخهایی مثل رد لاستیکها و بوی روغن ماشین، مظنونینی با روایتهای مشکوک را مورد بازجویی قرار داد تا حقیقت را کشف کند.
🔺 تناقض در اظهارات آقای مهرازی، رانندهای که ادعا میکرد وسیلهاش خاموش بوده و هرگز وارد جنگل نمیشود، آشکار شد. شواهد غیرمستقیم اما دقیق، خلاف گفتههای او را اثبات کردند؛ در تصاویر ضبطشدهی دوربین، پرواز ناگهانی پرندگان و لرزش شاخهها لحظهای را نشان میداد که عبور چیزی سنگین همچون کامیون، سکوت جنگل را شکسته بود. بررسیها نشان داد وی برای نیما شروین کار میکرد و مسئول هماهنگی و انتقال تجهیزات شکارچیان در منطقه بوده است؛ حضوری که طبیعت، هرچند بیصدا، آن را لو داده بود.
🔺 با دستگیری مهرازی، یکی از بازوهای کلیدی نیما شروین، کارآگاه مشرقی قدمی بزرگ در مسیر انتقام برداشت. حالا تنها دو بازوی دیگر باقی ماندهاند و کارآگاه مشرقی آماده است تا حلقه محاصره را بر نیما شروین تنگتر کند.



