فصل اولمعمای پلیسی

⬛️ معمای پلیسی ۰۸ 🔛 “راهی به خانه نیست” ( No Way Home )

⚫️ نیما شروین، مردی با چهره‌ای سرد و بی‌رحم، در سایه‌های تاریک جنایت می‌زیست. هر جا که قدم می‌گذاشت، سایه‌ی مرگ و ترس او را دنبال می‌کرد. کارآگاه مشرقی، که ماه‌ها در جستجوی او بود، اکنون به سرنخی دست یافته بود که او را به این شکار بزرگ هدایت کرد. شروین که به خوبی از تعقیب کارآگاه مشرقی باخبر شده بود، او را به یک قرار نهایی در مکانی متروک و هراس‌انگیز دعوت کرد؛ جایی که تنها سکوت و تاریکی، شاهدان این ملاقات مرگبار بودند.

⚫️ شب به‌سرعت فراگیر شد و سکوت وهم‌آلود همه جا را در برگرفت. وقتی کارآگاه مشرقی به محل رسید، صدای خش‌خش برگ‌های خشک‌شده‌ی پاییزی زیر پاهایش، سکوت شب را شکست. بادی سرد از میان درختان مرده می‌وزید و شاخه‌ها را مانند دست‌های اسکلتی به حرکت در می‌آورد. مشرقی حس کرد که هر سایه، چشم‌هایی است که او را زیر نظر دارند. ناگهان، صدای تق‌تق ضعیفی از پشت سر آمد. او سریع برگشت، اسلحه‌اش را بالا گرفت، اما تنها درختی خشک و شکسته در تاریکی ایستاده بود.

⚫️ تاریکی همچون هیولایی غول‌پیکر بر فضا سایه افکنده بود. مشرقی با دستی لرزان اسلحه‌اش را آماده کرد و قدم به قدم به سمت خانه‌ی متروک پیش رفت. زوزه‌ی کوتاه باد، صدای پنجره‌ای که به آرامی باز و بسته می‌شد، و چراغی که در دوردست به‌طور مرموزی روشن و خاموش می‌شد، همه نشان از بازی خطرناکی داشت که شروین آغاز کرده بود. مشرقی نفسش را حبس کرد و وارد شد، گویی هر قدم او را به دل تاریکی و مرگ نزدیک‌تر می‌کرد.

⚫️ در اولین اتاق، کارآگاه مشرقی با تله‌ای عجیب و مرگبار روبه‌رو شد: لیزرهایی قرمز و تیز که با کوچک‌ترین حرکت اشتباه، همه‌چیز را نابود می‌کردند. او باید از میان این شبکه‌ی مرگبار عبور می‌کرد. صدای تیک‌تاک ساعتی در فضا پیچیده بود، گویی هر ثانیه حکم شمارش معکوس برای مرگ او را داشت. با عرقی سرد روی پیشانی‌اش، مشرقی به آرامی حرکت کرد، بدنش را خم کرد و از میان لیزرها گذشت، اما یک لحظه بی‌دقتی باعث شد صدای هشدار کوتاهی به گوش برسد.

⚫️ مشرقی نفسش را حبس کرد و با احتیاط بیشتری به مسیرش ادامه داد. صدای تیک‌تاک ساعت حالا بلندتر به نظر می‌رسید، اما او قدم به قدم و با تمرکز کامل پیش رفت. سرانجام، با جهشی سریع، خود را از آخرین مانع عبور داد و به سوی در بعدی شتافت. پشت سرش، لیزرها همچنان مانند تیغ‌هایی قرمز در تاریکی برق می‌زدند، گویی منتظر کوچک‌ترین اشتباهی بودند.

⚫️ در اتاق دوم، بوی تند و تلخ سم فضا را پر کرده بود. ماسک تنفسی‌ای در گوشه‌ی اتاق دیده می‌شد، اما مسیر رسیدن به آن پر از میخ‌های مرگبار و نوک‌تیز بود. مشرقی باید از میان این میدان عبور می‌کرد و ماسک را برمی‌داشت تا بتواند زنده بماند. هر قدمش روی زمین صدا می‌کرد و لرزه‌ای کوچک به وجود می‌آورد، گویی هر لحظه ممکن بود میخ‌ها به حرکت درآیند.

⚫️ با دقتی بی‌نظیر، مشرقی تعادل خود را حفظ کرد و قدم‌هایش را با احتیاط برداشت. چشم‌هایش به ماسک دوخته شده بود، اما حس می‌کرد هر قدم به معنای بازی با مرگ است. سرانجام به ماسک رسید و آن را روی صورتش گذاشت. در همان لحظه صدای تیک بلندی بلند شد و میخ‌ها به داخل زمین فرو رفتند. مشرقی لحظه‌ای با نفس عمیق خود را جمع کرد و به سمت در بعدی حرکت کرد.

⚫️ اتاق سوم پر از کابل‌های برق و سیم‌های بریده بود که با جرقه‌هایی کوچک در تاریکی می‌درخشیدند. هر گامی که روی زمین فلزی برداشته می‌شد، صدای خش‌خش سیم‌ها بلندتر می‌شد. مشرقی می‌دانست کوچک‌ترین اشتباهی می‌تواند برق او را بگیرد. او باید مسیری امن پیدا می‌کرد و با دقت از این میدان مرگبار عبور می‌کرد.

⚫️ چشمان مشرقی به کف زمین خیره بود و سیم‌ها را به دقت زیر نظر داشت. با حرکتی سریع و محاسبه‌شده، خود را به سمت دیوار هدایت کرد، جایی که به نظر می‌رسید خطر کمتری وجود دارد. جرقه‌ای نزدیک به پایش زد، اما او بی‌حرکت ماند تا برق قطع شود. با نهایت دقت، آخرین گام را برداشت و به در خروجی رسید، جایی که صدای سنگین و آرام شروین از آن سوی در به گوش می‌رسید: “بالاخره پیدات شد، کارآگاه. فکر می‌کردم وسط راه جا بزنی.”

⚫️ کارآگاه مشرقی به آرامی وارد اتاق شد، اسلحه‌اش را محکم گرفته بود و نگاهش تمام زوایای تاریک را کاوش می‌کرد. نیما شروین در انتهای اتاق، میان سایه‌ها ایستاده بود و با لبخندی آرام اما خطرناک گفت: “بالاخره اومدی، مشرقی. اینو می‌دونستم که دیر یا زود بالاخره پیدات می‌شه.” مشرقی با اسلحه به او اشاره کرد و گفت: “این بازی دیگه تمومه، شروین. یا دستاتو بالا می‌بری و تسلیم میشی یا همینجا کارت رو تموم می‌کنم.” شروین پوزخندی زد و گفت: “تموم؟ تو واقعاً فکر کردی می‌تونی اینجا برنده باشی؟ اینجا زمین منه، تو فقط یه بازیکنی که حتی قوانین رو نمی‌دونه.”

⚫️ حرف‌های شروین مثل آتش زیر پوست مشرقی بود، اما فرصت برای جواب دادن نبود. صدای شلیک اولین گلوله فضا را شکافت. مشرقی سریع به پشت ستون پناه برد و گلوله‌ها از اطرافش عبور کردند. شروین با خنده‌ای خشک گفت: “بیا بیرون، کارآگاه. تا کی می‌خوای قایم‌موشک بازی کنی؟ فکر می‌کنی توی بازی من هیچ شانسی داری؟” مشرقی نفسش را حبس کرد و از پشت ستون بیرون پرید، سه گلوله شلیک کرد، اما شروین سریع به سمت میز سنگی دوید و پشت آن پناه گرفت. شروین فریاد زد: “همیشه همین بودی، مشرقی! قوی، ولی نه به‌اندازه‌ای که بازیو ببری.”

⚫️ هوا پر از بوی باروت و صدای تیرهایی بود که به دیوارها می‌خوردند. گلوله‌ها کم‌کم تمام می‌شدند و شروین صدای خشاب خالی مشرقی را شنید. خنده‌ای آرام کرد و گفت: “دیدی؟ گفتم که اینجا آخر بازیه. این تو بودی که باختی.” مشرقی با صدایی گرفته گفت: “تو زیادی حرف می‌زنی، شروین. یه لحظه سکوت کن تا کارتو تموم کنم.” اما قبل از اینکه فرصتی پیدا کند، شروین از سایه‌ها بیرون پرید و گلوله‌ای شلیک کرد. مشرقی تکان خورد و به زمین افتاد، اما نگاهش همچنان پر از عزم و امید بود. شروین آرام قدم برداشت، اما صدای آژیر پلیس او را مجبور به عقب‌نشینی کرد.

⚫️ نیروهای پلیس با قدم‌های آرام وارد اتاق شدند؛ اتاقی که در سکوت و سرمای سنگینش، قصه‌ی نبردی تن به تن و بی‌رحمانه را زمزمه می‌کرد. روی زمین، قطرات خون خشک‌شده، ردِ آخرین مقاومت‌های کارآگاه مشرقی بود. هوای اتاق سنگین بود، بوی خاک و آهن، و سکوتی که گویی نفس‌های آخر کارآگاه مشرقی را در خود حبس کرده بود. همکارانش با چشمانی خسته و نگاه‌هایی پر از اندوه به جای خالی او خیره شدند؛ گویی هر گوشه از اتاق، صدای نفس‌های آخرین و ناتمام او را در خود جای داده بود.

🔚 سکوت سنگین اتاق به آن‌ها یادآوری می‌کرد که عدالت گاهی بهایی فراتر از جان طلب می‌کند، و کارآگاه مشرقی، شاید برای همیشه، در تاریکی‌های این عدالت گم شده بود. همه چیز تمام شد…

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا