⬜️ معمای پلیسی: بازگشت ۰۴ 🔝 ”سایهها دوبار میمیرند“ ( Shadows Die Twice )

⚪️ بوی بهار در هوا موج میزد. عطری از شکوفههای تازه، دود اسپند، و چیزی شیرین و آشنا که در نسیم شب پیچیده بود. خیابان هنوز گرمای روز را در خود داشت، اما هوای خنک شبانه آن را آرام میکرد. صدای خندهی دوردست و زمزمههایی که از خانههای اطراف میآمد، نشانی از شبی خاص داشت. اما اینجا، جلوی این خانه، فضا سنگین و مرده به نظر میرسید. چراغهای رنگی، انگار بدون هماهنگی، روی ایوان چشمک میزدند و روی دیوار، سایهای ناهنجار تشکیل داده بودند—چیزی شبیه به یک لبخند کج، بیش از حد بزرگ و خالی از شادی.
⚪️ از داخل خانه، صدای موسیقیای تند و کوبنده میآمد. ریتمی ناهماهنگ، بلند، انگار که بخواهد چیزی را پنهان کند. ضربهای تکرارشوندهی آن، بیشتر از اینکه حس هیجان بدهند، مثل چکشی بر اعصاب فرود میآمدند. میثم قدمی جلو گذاشت که گوشیاش لرزید. شماره ناشناس. گوشی را برداشت. صدای کشدار نیما شروین در گوشی پیچید: «بالاخره رسیدی؟ دلم نمیخواست مهمونی رو بدون تو شروع کنم.» قبل از اینکه چیزی بگوید، از داخل خانه صدای ضربهای محکم بلند شد. چیزی—یا کسی—روی زمین افتاد. بعد، صدایی آرام.
⚪️ میثم ایستاد. دستش را مشت کرد. نور پنجرهها لرزید. پردهی یکی از اتاقها تکان خورد. لحظهای بعد، موسیقی ناگهان قطع شد. همزمان، چراغها خاموش شدند. تاریکی، سنگین و ناگهانی، کل خیابان را بلعید. انگار تمام دنیا، در یک آن، بیصدا شد. قلبش تندتر زد. صدای قهقههی آرامی از گوشی بلند شد. او نفس عمیقی کشید، اسلحه را در دست فشرد و قدمی به جلو گذاشت. دستش را روی دستگیره گذاشت. وقت ورود بود.
⚪️ میثم وارد خانه شد. نورها چشمک زدند و بخشهایی از خانه را روشن کردند؛ درست مثل نورافکنهایی که در یک نمایش وحشتناک تنظیم شده باشند. “۳ دقیقه تا پایان بازی.” این جمله با نور قرمز روی دیوار نقش بست. از اتاقی در انتهای راهرو، صدای جیغ خفهی شبنم و فریاد ترسیدهی شایان بلند شد. قلبش به تپش افتاد، اما وقتی قدمی برداشت، اشعههای قرمز روی زمین و دیوار فعال شدند. صدای نیما از اسپیکرها پخش شد: «باید ببینیم چقدر سریع و زرنگی، پدر فداکار!» قبل از اینکه فرصتی برای فکر کردن داشته باشد، تیغههایی از دیوار بیرون زدند! میثم چرخید، از روی میز پرید و خود را از میان موانع عبور داد. عرق سرد روی پیشانیاش نشست، اما توقف جایز نبود. به سمت اتاق دوید، اما به محض ورود، متوجه شد شایان و شبنم درون یک اتاق شیشهای محبوس شدهاند و دو دکمه در دو طرف آن قرار دارد. نیما خندید: «یکی از این دکمهها قفل رو باز میکنه، یکی دیگه هم اتاق رو از گاز پر میکنه. انتخاب کن.» میثم نگاه سریعی انداخت، روی یکی از دکمهها ردپای خونی دیده میشد. دکمهی درست را فشار داد. در باز شد!
⚪️ زمانسنج روی “۱۰ ثانیه” رفت. صدای هشدار در خانه پیچید. نیما زمزمه کرد: «تبریک، بچههاتو نجات دادی، ولی هنوز تموم نشده.» بدون لحظهای تأمل، شایان را در آغوش گرفت، دست شبنم را محکم فشرد و از راهرو دوید. لحظهای بعد، انفجار مهیبی پشت سرشان رخ داد! موج آتش از خانه بیرون زد. میثم خودش را سپر دوقلوها کرد و به زمین غلتید. نفسهایش سنگین بود، گوشهایش از صدای انفجار زنگ میزد، اما دوقلوها سالم بودند. هنوز زنده بود. اما نیلوفر کجا بود؟ هنوز کارش تمام نشده بود.
⚪️ میثم وارد اتاق خواب شد. هوا سنگین بود، سایههای لرزان روی دیوارها میرقصیدند، اما چشمش فقط یک چیز را میدید—نیلوفر، نشسته روی یک صندلی، دستهایش بسته، سیمهایی از دستگاهی به او متصل بود. مانیتوری در کنارش ضربان قلبش را نمایش میداد، اما چیزی که میثم را میخکوب کرد، پیام هشدار قرمز روی صفحه بود: “هرگونه افزایش ناگهانی ضربان قلب منجر به فعال شدن سیستم خواهد شد.” از بلندگوها صدای آرام و کشدار نیما پیچید: «مشرقـی، تو همیشه برای فرار کردن ساخته شدی، اما حالا وقتشه که سر جات بایستی. بهت یه راه میدم، ولی باید ببینم چقدر روی خودت کنترل داری.» ناگهان چراغهای اطراف چشمک زدند و مسیر مقابلش روشن شد—یک راهرو باریک با تیغههای چرخان، کابلهای برق، و لیزرهای حساس به حرکت. باید از این مسیر رد میشد، اما اگر کوچکترین استرسی قلبش را به تپش میانداخت، نیلوفر بهای آن را میداد.
⚪️ او نفسش را آرام کرد، هر قدم را حسابشده برداشت، از میان تیغهها عبور کرد، از لیزرها جا خالی داد، هر عضلهاش منقبض بود، اما ذهنش فریاد میزد “کنترل، کنترل!” وقتی به نیلوفر رسید، صفحهای روی دیوار روشن شد: “یک انتخاب داری، مشرقی: کابلها را قطع کن و ریسک انفجار را بپذیر، یا خون بده و او را نجات بده.” نیما خندید: «پس چی، پدر فداکار؟ چقدر حاضری برای نجاتش بهای واقعی بدی؟» زمان کم بود. میثم چشمان وحشتزدهی نیلوفر را دید و بدون لحظهای تردید، به سمت دستگاه کنار صندلی رفت. یک کیسهی خالی به لولهای متصل بود، همراه با یک سرنگ برای انتقال خون. دستش را روی پد فلزی گذاشت، سوزن به بازویش فرو رفت، و صدای سیستم اعلام کرد: “فرایند فعال شد.” خون آرام وارد کیسه شد، اما سرگیجه بلافاصله به سراغش آمد. بدنش سست شد، دیدش تار شد، اما صدای “قفل باز شد” در گوشش پیچید. نیلوفر آزاد شد، اما میثم تعادلش را از دست داد و روی زانو افتاد. نیما زمزمه کرد: «انتخاب درستی کردی، ولی هنوز بازندهای، مشرقی…»
⚪️ پذیرایی خانه در ویرانی مطلق فرو رفته بود. نور آتش از شکافهای دیوار، اتاق را نیمهروشن میکرد، دود و غبار در هوا معلق بود، و میان این آشوب، سفرهی هفتسین هنوز سر جای خودش بود. تنگ شکستهی ماهی، سیبهای غلتیده روی زمین، سمنو که روی پارچهی سفید ریخته بود، همهچیز مثل تصویری تحریفشده از نوروزی که قرار بود باشد، اما حالا چیزی جز ویرانی از آن باقی نمانده بود. میثم با اسلحهای که در دستان لرزانش بود، پشت کاناپهی نیمهسوخته پناه گرفته بود، نفسهایش سنگین، بدنش ضعیف. از سمت دیگر، نیما با خونسردی وارد اتاق شد، اسلحهاش را آرام بالا آورد و خندید: «دیدی، مشرقی؟ آخرش همینجا تموم شد… تو و خانوادهات، توی این خونه، درست کنار سفرهی هفتسینی که حالا شبیه یه گور شده.» بدون لحظهای تردید، گلولهای شلیک کرد! میثم خودش را عقب کشید، گلوله به آینهی سفرهی هفتسین خورد، تکههای شکستهی آینه روی زمین پخش شد. میثم از پشت میز واژگونشده شلیک کرد، اما نیما جاخالی داد و به سمتش یورش برد.
⚪️ میثم به سختی نفس کشید، گلولههایش تمام شده بود. نیما اسلحه را کنار انداخت، چاقویی از جیبش بیرون کشید و زمزمه کرد: «یه قهرمان نباید اینقدر ضعیف باشه.» میثم سعی کرد عقب برود، اما بدنش دیگر همراهی نمیکرد. در همین لحظه، صدای نیلوفر و دوقلوها از پشت سرش بلند شد. نیلوفر با چهرهای وحشتزده وارد شد، دستش را روی دهانش گذاشت. شایان و شبنم، رنگپریده، پشت سر مادرشان ایستاده بودند. «بابا!» صدای لرزان شبنم فضا را شکست. میثم به سختی سرش را بلند کرد، اما همان لحظه، نیما به سمت آنها برگشت. «پس خانوادهی قهرمان هم رسیدن… چقدر عالی!» قبل از اینکه نیما بتواند کاری بکند، میثم با تمام قدرتی که در بدن خستهاش باقی مانده بود، خودش را روی نیما پرت کرد!
⚪️ درگیریشان روی سفرهی هفتسین افتاد. سماق و سنجد پخش شدند، آتش انعکاس سرخرنگی در میان تکههای شکستهی آینه انداخت. نیما، به سرعت، دستش را بالا آورد، چاقو در دستش درخشید… اما حرکتش دیده نشد. فقط صدای خفیفی آمد، صدای چیزی که درون بدن فرو میرود. میثم لحظهای خشکش زد، دستش روی نیلوفر و دوقلوها متمرکز بود، لبخند کمرنگی روی لبش نشست. «دوستتون دارم…!» این آخرین کلمهای بود که از دهانش خارج شد. نیلوفر جیغ کشید، اما همان لحظه، نورهای آبی و قرمز از پنجرهی شکستهی خانه دیده شد—پلیس رسیده بود. نیما لحظهای به اطراف نگاه کرد، فضا برایش بیش از حد خطرناک شده بود. با یک نگاه آخر به بدن بیحرکت میثم، عقب رفت و در تاریکی شب ناپدید شد. نیلوفر و دوقلوها کنار میثم زانو زدند، اشک در چشمانشان، اما او دیگر آنها را نمیدید. در گوشهی پذیرایی، تنها چیزی که دستنخورده باقی مانده بود، یک شمع نیمهسوخته از سفرهی هفتسین بود که نور کمجانی در تاریکی پخش میکرد… درست مثل نوری که حالا خاموش شده بود.
⚪️ چند روز از آن شب گذشته بود. باران آرامی روی خاک تازهی قبرها میبارید، بوی نم خاک با سرمای ملایم بهار در هم آمیخته بود. باد میان درختان کهنسال قبرستان زوزه میکشید و شاخههای خشکیده را به ناله وامیداشت. سکوت سنگینی در فضا موج میزد، اما سنگینتر از همه، تصویر خندان و بیخبر از سرنوشت میثم بود که روی سنگ قبرش خودنمایی میکرد. گلهای پژمرده اطراف مزار پخش شده بودند، نشانی از اشکهایی که چند روز پیش اینجا ریخته شده بود. همکاران قدیمی او، با چهرههایی ماتمزده، در سکوتی تلخ به مزار خیره مانده بودند. اما در پس این سکوت، چیزی نامرئی در هوا جریان داشت—چیزی که هنوز تمام نشده بود.
⚪️ ناگهان، وزش بادی تند، گرد و خاک را در هوا پراکند. خاکهای خیسشده از باران، به پرواز درآمدند و چیزی را در میان مه غلیظ نمایان کردند. در انتهای مسیر ورودی قبرستان، سایهای آرامآرام پدیدار شد. گامهایش سنگین و مصمم بود، انگار از دل تاریکی بازگشته باشد. یکی از همکاران، در حالی که نفسش بند آمده بود، زیر لب زمزمه کرد: «نه… امکان نداره…» گرد و خاک آرام گرفت و چهرهای آشنا، اما با نگاهی که زندگی را پشت سر گذاشته بود، آشکار شد. کارآگاه مشرقی، زنده بود.
⚪️ سکوت قبرستان شکست، اما نه با کلامی، بلکه با حضور سنگین او که گویی با خود طوفان، سایه و انتقام را به همراه آورده بود. چشمانش خیره به مزار پسرش، بیاحساس، اما در عمقشان چیزی شعله میکشید—چیزی خاموشنشدنی. دستانش آرام مشت شدند، باد از میان قبرها گذر کرد، اما اینبار، انگار سوگند یک مردهی بازگشته را در خود حمل میکرد.
🔚 او دیگر کارآگاهی نبود که سایهها را دنبال میکرد؛ حالا خود سایهای بود که تنها به سوی انتقام قدم برمیداشت…



