فصل اولمعمای پلیسی

⚫️ معمای پلیسی قسمت ویژه ۰۵.۱ [پنج ممیز یک]

⬛️ سکوت سنگینی بر اتاق نشیمن مجلل اما تاریک و خفه‌ی عمارت نیما شروین حکمفرما بود. تنها نور کم‌جانی از چراغ‌های دیوارکوب فضا را روشن می‌کرد و سایه‌هایی لرزان بر دیوارهای بلند و سنگی می‌انداخت. نیما شروین، نشسته بر صندلی چرمی بزرگ، به دوردست خیره شده بود. دستش را روی میز چوبی روبه‌رویش می‌فشرد، انگار که تمام خشم جهان را در دستانش نگه داشته باشد. گزارش‌ها از لو رفتن دو نفر از عواملش یعنی سیاوش و خانم ابراهیمی، مانند خنجری به غرور بی‌رحمش فرو رفته بودند. در سکوت ترسناک اتاق، تنها صدای نفس‌های سنگین او شنیده می‌شد؛ نفس‌هایی که هر کدام مانند هشدار یک طوفان قریب‌الوقوع بود

⬛️ او از روی صندلی برخاست و به سمت پنجره بزرگ انتهای اتاق رفت. بیرون، شب سیاه و خفقان‌آور بود، و باد سرد زمستانی با خشونت برگ‌های خشک درختان را به دیوار می‌کوبید. نیما شروین، مردی که حتی تاریکی از او می‌ترسید، با خود زمزمه کرد: “آن‌ها فکر می‌کنند که می‌توانند از من فرار کنند؟” صدایش سرد و بی‌رحم بود، به‌گونه‌ای که حتی خود باد هم لحظه‌ای ایستاد. در ذهنش، نقشه‌های جدید و بی‌رحمانه‌ای شکل می‌گرفتند. برای او خیانت قابل بخشش نبود، و هرکس که به او پشت می‌کرد، باید بهای سنگینی می‌پرداخت

⬛️ او به میز بازگشت و یک تلفن قدیمی اما قدرتمند را برداشت. انگشتش بر شماره‌ای که هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد آن را بفشارد، توقف کرد. دستانش آرام ولی بی‌رحمانه بر کلیدها حرکت می‌کردند. صدایی از آن سوی خط آمد، صدایی که بلافاصله با ترس و احترام پاسخ داد: “بله، قربان؟” نیما شروین آهسته و دقیق گفت: “من نمی‌بازم. هرکس که نام من را به زبان بیاورد، باید بفهمد که سایه‌های این بازی را من کنترل می‌کنم.” صدای لرزان طرف مقابل تنها پاسخ ممکن را داد: “بله، قربان.” سپس، صدای تلفن خاموش شد و شروین با لبخندی سرد و مرگبار به نقشه‌ای که روی میز گسترده بود، خیره شد

🔚 نقشه‌ای که تمام مهره‌ها، اهداف و نقشه‌های او را برای آینده‌ی تاریک‌تر نشان می‌داد…

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا