⚫️ معمای پلیسی: قسمت ویژه ۰۷.۱ [هفت ممیز یک]

⬛️ کارآگاه مشرقی پشت میز قدیمی و چوبی دفترش نشسته بود. نور کمسوی چراغ روی انبوه مدارک پخش شده روی میز سایه انداخته بود. هر پرونده، هر تماس تلفنی و هر عدد و نشانهای، مانند یک تکه از پازل، به یک نام ختم میشد: نیما شروین. نامی که مانند شبح در هر گوشهای از تحقیقاتش کمین کرده بود. مشرقی حس میکرد که دیگر از او راه فراری نیست، اما میدانست که این شکار، خطرناکتر از هر پروندهی قبلی است. ضربان قلبش تندتر شده بود؛ او باید این بازی را به پایان میرساند.
⬛️ دستش به سمت یک گزارش تازه رفت. یک تراکنش مالی عظیم از حسابی ناشناس که به یک عمارت متروکه در حاشیهی شهر مرتبط بود. آن عمارت، سالها پیش خریداری شده و از آن زمان بدون هیچ استفادهای رها شده بود. اما این بار، نشانهها همه به آنجا ختم میشدند. نگاهش روی آدرس گیر کرد؛ انگار سرنوشت، او را به آن مکان میکشاند. این آخرین شانس او بود تا نقشهی شروین را برملا کند.
⬛️ پس از ساعتها تحقیق و تماسهای بیوقفه، سرنخهای جدیدی پیدا شد. چند کارگر با هویتهای جعلی، چند ماه پیش در آن عمارت دیده شده بودند. اما همه آنها ناپدید شده بودند. مدارک نشان میداد که کسی با دقتی شیطانی تلاش کرده است همهی ردپاها را پاک کند. احساس سنگینی در سینهاش او را در بر گرفته بود؛ شاید این آخرین قدمهایش بود.
⬛️ کارآگاه مشرقی پالتویش را پوشید و اسلحهاش را در غلاف جای داد. صدای خشخش برگهای پاییزی از پنجره به گوش میرسید. با قدمهایی سنگین به سمت ماشین رفت و به سرعت در جادهی تاریک و خلوت حرکت کرد. باد شاخههای درختان را میلرزاند و زوزهاش سکوت شب را میشکست. وقتی به حاشیهی شهر رسید، عمارت متروکه در نور مهتاب پدیدار شد؛ ساختمانی بلند و تاریک که سایهاش وحشتی عجیب در دلش ایجاد کرد. لحظهای نفسش را حبس کرد و دستش را روی فرمان فشرد؛ اینجا نقطهی پایان بود.
🔚 اینجا، جایی بود که یا عدالت پیروز میشد، یا او برای همیشه در این تاریکی گم میشد…



