⚪️ معمای پلیسی: بازگشت | قسمت ویژه ۰۰.۱ [صفر ممیز یک]

⬜️ سکوت سنگینی بر سالن دانشکدهی پلیس حکمفرما بود. دانشجویان فارغالتحصیل، با لباسهای مرتب و نشانهای براق، در صفی ایستاده بودند و هر کدام با افتخار آمادهی دریافت گواهی پایان دورهی خود بودند. میان آنها، مردی جوان با چشمانی تیز و جدی ایستاده بود. نگاهش پر از امید و عزم بود، اما در عمق نگاهش چیزی بیش از هیجان یک دانشجوی تازهفارغالتحصیل دیده میشد؛ چیزی شبیه به وظیفهای سنگین که بر دوشش سنگینی میکرد.
⬜️ وقتی نامش خوانده شد، او با گامهایی آرام و استوار به سمت جایگاه رفت. صدای کف زدنها در سالن پیچید، اما ذهن او جای دیگری بود. او به تمام آن روزهایی فکر میکرد که پدرش در خانه نبود، درگیر پروندههایی که جانش را گرفتند. او به لحظهای فکر کرد که خبر مرگ پدرش را شنید؛ لحظهای که مسیر زندگیاش را برای همیشه تغییر داد. اکنون، او اینجا بود تا میراثی را که از پدرش باقی مانده بود، زنده نگه دارد.
⬜️ شب، وقتی به خانه رسید، نشانش را روی میز گذاشت و به عکس خانوادگی روی دیوار نگاه کرد. پدرش، کارآگاه معروف، با آن نگاه نافذش به او خیره بود. انگار میخواست چیزی بگوید. او به آرامی زمزمه کرد: “امیدوارم بتونم کاری رو که تو شروع کردی، تموم کنم.” چراغها خاموش شدند و سکوت شب، خانه را در بر گرفت.
🔜 کارآگاه میثم مشرقی آماده بود تا راه پدرش را ادامه دهد…



