⚪️ معمای پلیسی: بازگشت | قسمت ویژه ۰۱.۱ [یک ممیز یک]

▫️ برف آرام روی کوچههای شهر مینشست و پنجرههای خانهی کارآگاه میثم مشرقی را سپیدپوش کرده بود. داخل خانه، دوقلوهای او، شایان و شبنم، دور میز نشسته بودند و با هیجان دربارهی پروژهی مدرسهشان صحبت میکردند. میثم، با چهرهای آرام و لبخندی پدرانه، گوش میداد و گاهی آنها را تشویق میکرد. وقتی شایان پرسید: “بابا، چرا تو کارآگاه شدی؟”، لحظهای مکث کرد. نگاهی به چهرههای معصوم آنها انداخت و گفت: “یه روزی پدربزرگتون بهم گفت، همیشه برای حقیقت بجنگ، حتی اگه سخت باشه. حالا میخوام شما هم همیشه برای چیزای درست تلاش کنید.”
▫️ صدای خندهی دوقلوها فضای خانه را پر کرده بود، اما ذهن میثم همچنان درگیر خاطرات گذشته بود. او به عکس پدرش روی دیوار خیره شد؛ کارآگاه مشرقی، مردی که زندگیاش را وقف عدالت کرده بود و در تاریکیهای بیپایان جنایت، سایهای از امید باقی گذاشت. میثم به یاد روزی افتاد که پدرش دستش را گرفت و گفت: “یه روز میفهمی که مسئولیت تو، فراتر از خودته. انتخابای تو میتونه زندگی بقیه رو تغییر بده.” حالا، او همان راه را میرفت، اما سنگینی این مسئولیت، هر روز بیشتر احساس میشد.
▫️ هوا سردتر شده بود و شب آرامآرام فرا میرسید. میثم وقتی دوقلوها را برای خوابیدن آماده میکرد، گوشیاش زنگ خورد. صدای خشداری از آن طرف خط گفت: “حواست باشه، مشرقی… گاهی گذشته، حتی وقتی فراموشش میکنی، بهت برمیگرده.” صدای خط تلفن قطع شد و سکوتی سنگین فضا را پر کرد. میثم گوشی را پایین آورد و برای لحظهای به برف بیرون خیره شد. سایههای بلند و تاریکی، گویی در گوشههای خانه جا خوش کرده بودند.
🔜 او میدانست که این سکوت، شروعی برای طوفانی بزرگ است…



