⚪️ معمای پلیسی: بازگشت | قسمت ویژه ۰۲.۱ [دو ممیز یک]

▫️ شب زمستانی، خانه را در سکوتی سرد فروبرده بود. میثم مشرقی در اتاقش مشغول بررسی پروندهها بود، اما ذهنش آرام نمیگرفت. از پشت در نیمهباز، صدای خندهی آرام شایان و شبنم، فرزندان دوقلوی هشت سالهاش، به گوش میرسید که در حال بازی بودند. لحظهای چشم از اسناد برداشت و نگاهش به قاب عکس روی میز افتاد؛ تصویری از پدرش، کارآگاه مشرقی، که با چشمانی تیزبین به او خیره شده بود. کنار آن، عکس نیلوفر قرار داشت، همسرش که همیشه حضورش، مثل گرمای چراغی در شبهای تاریک، به او امید میداد. یاد حرف پدرش افتاد: “هیچوقت فقط به چیزی که میبینی اعتماد نکن. همیشه دنبال دستهایی باش که پشت پرده، مهرهها رو جابهجا میکنن.”
این جمله حالا برای میثم معنای دیگری پیدا کرده بود. او احساس میکرد پروندههای اخیر، تنها بخشی از یک نقشهی بزرگتر هستند که هنوز کامل آن را درک نکرده است.
▫️ صدای زنگ تلفن، سکوت خانه را شکست. شماره ناشناسی روی صفحه ظاهر شد. نیلوفر که در چارچوب در ایستاده بود، نگاه نگرانش را به او دوخت. او چیزی نگفت، اما میثم سالها بود که این سکوت را میشناخت، نگرانی آرامی که همیشه پشت چشمانش پنهان میشد. گوشی را برداشت. صدای آرام اما سردی از آن سوی خط گفت: “خونهی گرم و روشنت قشنگه، ولی یادت نره… همیشه یه باد سرد کافیه که چراغا خاموش بشن. زیادی توی تاریکی کنجکاوی کردی، کارآگاه. وقتشه که چشمتو از سایهها برداری، قبل از اینکه اونها تو و خونوادهات رو ببینن”
لحن مرد ناشناس، مسلط و پر از اطمینان بود، گویی کسی که از بالا نظارهگر مهرههاست و آنها را بیصدا جابهجا میکند. قبل از اینکه میثم چیزی بگوید، تماس قطع شد.
▫️ نیلوفر چند قدم جلو آمد. چشمانش هنوز همان نگرانی پنهان را داشت، اما سعی کرد آرام باشد: “دوباره یه تماس ناشناس؟”
میثم نفس عمیقی کشید و گوشی را روی میز گذاشت: “آره… و این یکی از اون تماسها بود که بعدش قراره خواب به چشمم نیاد.”
نیلوفر لحظهای ساکت ماند، انگار دنبال کلماتی میگشت که بار سنگین ذهنش را سبک کند: “اگه میخوای بیدار بمون، اما نه توی این سرما.”
▫️ نیلوفر پتو را که روی زمین افتاده بود برداشت و روی شانههای میثم انداخت. بعد خودش هم کنار پنجره ایستاد، نگاهی به بیرون انداخت، سپس به صدای خندههای کمرنگشدهی شایان و شبنم که داشتند کمکم به خوب میرفتند، گوش سپرد.
▫️ میثم به اسناد روی میز خیره شد. یکی از مدارک توجهش را جلب کرد؛ گزارشی با امضایی عجیب، نشانی که پیشتر در یکی از پروندهها دیده بود. حس کرد که این علامت، ردپایی از کسی است که همه چیز را کنترل میکند. برف پشت پنجره همچنان میبارید. نیلوفر به سمت در رفت اما لحظهای مکث کرد: “مراقب خودت باش، میثم.”
نگاهش پر از حرف بود. میثم لبخند کمرنگی زد: “تو هم همینطور.”
🔜 سکوت سنگین شب میثم را در بر گرفته بود، اما حس خطر، مثل سایهای در تاریکی، لحظهای او را رها نمیکرد…



