فصل دوم (بازگشت)معمای پلیسی

⚪️ معمای پلیسی: بازگشت | قسمت ویژه ۰۳.۱ [سه ممیز یک]

◽️ میثم نفسش را در سینه حبس کرد. انگشتانش روی مدارک روی میز می‌لغزید. نمی‌توانست باور کند. “شبح” که تمام این مدت در تاریکی بازی را هدایت می‌کرد، همان کسی بود که پدرش را کشته بود. سایه‌ای از گذشته که هرگز محو نشده بود: نیما شروین.

◽️ تلفن زنگ خورد. صدای زنگ، مثل تیزی تیغ در گوشش نشست. دستش بی‌اراده جلو رفت و گوشی را برداشت.

◽️ سکوتی سنگین، بعد صدای آرام و کشداری از آن‌سوی خط: «بالاخره به اسمم رسیدی، مشرقی؟»

◽️ میثم چیزی نگفت. قلبش کوبنده می‌تپید.

◽️ نیما شروین آرام و زمزمه‌وار ادامه داد: «حسش رو دوست دارم… لحظه‌ای که یه حقیقت پنهان، یه کابوس قدیمی، یه سایه‌ی از یاد رفته دوباره زنده می‌شه. می‌دونی چیه؟ همیشه دوست داشتم ببینم آدم‌ها وقتی توی تاریکی تنها می‌مونن، چجوری تقلا می‌کنن. ولی تو…» صدایش پایین‌تر آمد. «تو دیر رسیدی، مشرقی.»

◽️ نفس میثم سنگین شد. «چی از من می‌خوای؟»

◽️ «من؟ هیچی. فقط گفتم شاید بد نباشه یه خداحافظی کوچیک کنی.» صدای خنده‌ی خشک نیما شروین در گوشی پیچید، خنده‌ای سرد، خالی از احساس. «وقتشه برگردی خونه… شاید چیزی برای نجات دادن باقی مونده باشه.»

◽️ خون در رگ‌هایش یخ زد. بی‌معطلی شماره‌ی خانه را گرفت. یک بوق. دو بوق. صدای بچگانه و آشنای شایان: «بابا!» نفسش را بیرون داد. سریع گفت: «پسرم، تو و شبنم کجایید؟» «اینجاییم، بابا. داریم برای سفره‌ی هفت‌سین تخم‌مرغا رو رنگ می‌کنیم!» میثم پلک زد. نگاهش بی‌اراده به مدارک روی میز افتاد. انگار زمان ایستاده بود. «خوبه، گوشی رو بده به مادرت.» لحظه‌ای سکوت. بعد صدای قدم‌هایی نرم، صدای نفس‌های ضعیف. سپس نیلوفر گوشی را برداشت.

◽️ «میثم؟ چی شده—»

◽️ ناگهان صدای نیلوفر قطع شد. چیزی افتاد. خش‌خش مبهمی در گوشی پیچید.

◽️ «نیلوفر؟!»

◽️ سکوت.

◽️ و بعد… صدای بوق ممتد.

◽️ میثم بلافاصله پالتویش را پوشید و از دفتر خارج شد. سرمای تند شب با برف‌های خفیف همراه بود، اما سرمای واقعی در دلش بود. وقتی به خانه رسید، نگاهش به چراغ‌های خاموش افتاد. لحظه‌ای ایستاد، یاد دست‌های کوچک شبنم که تخم‌مرغ‌ها را رنگ می‌کرد، لبخند شایان وقتی از کمک کردن به مادرش لذت می‌برد، و چهره‌ی نیلوفر که همیشه شادی را در خانه حفظ می‌کرد، افتاد. اما حالا خانه در تاریکی فرو رفته بود. در این وقت شب، چراغ‌ها هیچ‌وقت خاموش نبودند. میثم به سکوت خیابان و تاریکی خیره شد؛ قلبش با هر لحظه‌ی گذر زمان سنگین‌تر می‌شد.

🔚 احساس می‌کرد تاریکی چیزی بیشتر از شب را در دل خود پنهان کرده است…

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا