فصل سوم (انتقام)معمای پلیسی

🔴 معمای پلیسی: انتقام🩸 | قسمت ویژه ۰۰.۱ [ صفر ممیز یک ]

🔺 کارآگاه مشرقی پشت میز چوبی قدیمی‌اش نشسته بود. نور ضعیف چراغ رومیزی صورت زخمی و نگاه مصمم او را روشن می‌کرد. جلیقه‌ی ضدگلوله‌ای که روی صندلی کناری افتاده بود، هنوز آثار گلوله‌هایی را که به آن شلیک شده بود، نشان می‌داد. کارآگاه مشرقی آرام دستش را روی جلیقه کشید و خاطرات آن شب هولناک (کلیک کنید) در ذهنش زنده شد. نیما شروین با خونسردی به او شلیک کرده بود و با اطمینان صحنه را ترک کرده بود، اما جلیقه جان او را نجات داده بود. شدت ضربه او را از پا انداخته بود و شروین گمان کرده بود کار تمام شده است. تنها چیزی که او را از مرگ حتمی نجات داد، سیگنالی بود که به همکار ناشناسی فرستاد و باعث شد چند دقیقه بعد، تیمی او را از آن جهنم بیرون بکشد.

🔺 چند هفته‌ی بعد، کارآگاه مشرقی در سکوت مطلق به بازسازی قدرتش پرداخته بود. او خوب می‌دانست که تنها راه زنده ماندن، مخفی ماندن است. نیما شروین شبکه‌ای از مرگ و کنترل ساخته بود و اگر کوچک‌ترین نشانه‌ای از زنده بودن مشرقی به بیرون درز می‌کرد، او هرگز فرصتی برای بازگشت پیدا نمی‌کرد. در این مدت، او نه‌تنها زخم‌های جسمی‌اش را درمان کرد، بلکه ذهنش را نیز برای نبردی بزرگ آماده کرد. نیما شروین زندگی او را نابود کرده و جان پسرش میثم را گرفته بود و حالا تنها چیزی که در ذهن کارآگاه مشرقی می‌چرخید، انتقام بود. این بار، او نمی‌خواست فقط به عدالت برسد؛ او می‌خواست نیما شروین طعم همان درد و ترسی را بچشد که به او و خانواده‌ی پسرش تحمیل کرده بود.

🔺 کارآگاه مشرقی از پشت میز بلند شد و به نقشه‌ی روی دیوار خیره شد. سه علامت قرمز روی نقشه وجود داشت، هرکدام نشان‌دهنده‌ی یکی از بازوهای قدرت نیما شروین بود؛ افرادی که ستون‌های امپراتوری او را نگه می‌داشتند. او نمی‌دانست این افراد چه کسانی هستند یا چه نقشه‌هایی در سر دارند، اما می‌دانست که برای رسیدن به شروین باید این سه نفر را پیدا کند و از میان بردارد. نفس عمیقی کشید، چشمانش را تنگ کرد و زمزمه کرد:

🔙 نیما، برای رسیدن به تو، اول باید همه‌ی مهره‌هات رو از بازی خارج کنم. از حالا به بعد، این جنگ منه…

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا