فصل سوم (انتقام)معمای پلیسی

🔴 معمای پلیسی: انتقام🩸 | قسمت ویژه ۰۳.۱ [ سه ممیز یک ]

🔺 صدای قدم‌های سنگین در راهروی ادارهٔ پلیس تهران پیچیده بود. در اتاق عملیات، نور چراغ‌ها روی میز فلزی افتاده بود و پرونده‌هایی قطور باز مانده بود. سرهنگ نادری پشت میز ایستاده بود، با نگاهی جدی و ابروهای درهم. سروان آریامنش گزارش‌های تازه را روی میز ورق می‌زد و نقشه‌ای بزرگ از حاشیهٔ جنوبی تهران روی دیوار پشت سرشان آویزان بود. کارآگاه مشرقی، آرام و خاموش، در انتهای اتاق ایستاده بود، اما ذهنش شعله‌ور بود. این‌جا نه فقط یک مأموریت، بلکه بخشی از انتقامش در حال شکل‌گیری بود.

🔺 سرهنگ نادری گفت: «متهم شمارهٔ چهار، طی بازجویی اعتراف کرده. تأیید شده که نیما شروین هر چند وقت یک‌بار به اون ویلای دورافتاده سر می‌زنه. هیچ مسیر رسمی ورود نداره. هیچ دوربینی. فقط یکی دو رد پا تو گزارش پهپادها.»
سروان آریامنش اضافه کرد: «با این داده‌ها، فقط می‌تونیم یه چیز بفهمیم: اون‌جا برای نیما پناهگاهه، آخرین گودال قبل از فرار.»

🔺 کارآگاه مشرقی، بدون اینکه نگاهش را از نقشه بردارد، گفت: «سه بازوی اصلی‌اش رو گرفتیم. دو منبع مالی‌اش قطع شدن. تنها چیزی که مونده… خودشه.» صدایش آرام اما تیغ‌دار بود. سروان آریامنش نگاهی به سرهنگ نادری انداخت. سرهنگ نادری گفت: «آماده‌سازی تله زمان می‌بره. اما ما پشتتیم، کارآگاه مشرقی.»

🔺 کارآگاه مشرقی کمی خم شد. برگه‌ای را از روی میز برداشت. تصویری تار از ورودی ویلا. باد بیرون شیشه‌ها را تکان می‌داد. صدای باران به آرامی می‌بارید، درست شبیه شبی که پسرش، میثم، کشته شد.

🔺 سرهنگ نادری زمزمه کرد: «شاید هنوز بتونی بدون درگیری تمومش کنی.»

🔺 اما کارآگاه مشرقی فقط یک جمله گفت. صدایش خشک، بی‌لرزش، و سنگین از خشم فروخورده بود:
«اگه اون توی تاریکی پنهان شده، منم با آتیش می‌رم سراغش.»

🔙 صدای باران شدت گرفت. پنجره‌ها لرزیدند. در اتاق فرمان، همه ساکت ماندند. هیچ‌کس چیزی نگفت. اما نگاه‌ها، آماده بودند. این‌بار نه فقط برای دستگیری. بلکه برای پایان…

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا