⚫️ معمای پلیسی ۰۶ 🔛 “سربازانِ هالا” ( The Soldiers of Halla )

⬛️ در عمارت قدیمی و بزرگ خانوادهی افشار، شطرنج عتیقهای به نام “هالا” نگهداری میشد؛ شطرنجی که ارزش تاریخی و مادی بالایی داشت و از نسلهای گذشته به این خانواده به ارث رسیده بود. صبح یک روز پاییزی سرد، هنگامی که اولین نورهای خورشید به آرامی از میان پنجرههای بزرگ و قدیمی عمارت عبور میکرد، یکی از مستخدمان متوجه شد که مهرههای سرباز شطرنج هالا ناپدید شدهاند. فوراً به اعضای خانواده اطلاع دادند و کارآگاه مشرقی برای بررسی این سرقت مرموز و عجیب وارد صحنه شد
⬛️ وقتی کارآگاه وارد اتاق شد، سکوت سنگینی فضا را پر کرده بود. نسیمی سرد از پنجرهی شکسته وارد اتاق میشد و هوای اتاق با عطر رطوبت پاییزی و بوی چوبهای قدیمی دیوارها پر شده بود. او با دقت به اطراف نگاه کرد؛ خورده شیشههای شکسته در اطراف پنجره پخش شده بودند، و بیشترشان روی فرشِ دستبافت داخل اتاق به چشم میخورد. چند تکه شیشه هم روی لبه پنجره افتاده بود، اما به ندرت خوردهشیشهای بیرون از اتاق به چشم میخورد. با این حال، او بیآنکه به این موضوع اشاره کند، شروع به بررسی سایر جزئیات صحنه کرد و نشانههای ریز اما پراکندهای که در فضای اتاق وجود داشت، در ذهنش ثبت کرد
⬛️ وقتی کارآگاه وارد اتاق شد، سکوت سنگینی فضا را دربر گرفته بود و سرمای پاییزی از پنجرهی نیمهباز به درون اتاق نفوذ میکرد. نسیمی سرد، همراه با بوی رطوبت خاک و برگهای خیسشده، فضای اتاق را پر کرده بود. پردههای ضخیم کنار پنجره با هر وزش نسیم آرام تکان میخوردند و سایههایی لرزان روی دیوارها میانداختند، گویی خود عمارت در هالهای از رمز و راز فرو رفته بود. نور کمجان صبحگاهی از میان شاخههای درختان عبور کرده و لکههای روشن و تاریک روی فرش دستبافت میانداخت. قفسههای قدیمی کتاب، پوشیده از لایهای از غبار، حس قدمت و سنگینی خاصی به فضا داده بود
⬛️ سه مظنون در صحنهی جرم حضور داشتند:
👁🗨 مهتاب (خواهر کوچکتر صاحب عمارت): “این شطرنج برای ما حکم یک میراث خانوادگی داره. راستش، دیشب صدایی شنیدم که مثل صدای شکستن شیشه بود، ولی فکر کردم شاید چیزی از پنجره افتاده یا یکی از افراد خانه چیزی رو جابهجا کرده. از این موضوع ترسی نداشتم، چون میدونستم همه توی عمارت هستن. اما حالا که فکر میکنم، این صدا میتونه چیز دیگهای هم بوده باشه.”
👁🗨 حمید (نگهبان و باغبان عمارت): “کارآگاه، دیشب از بیرون عمارت دیدم که مستخدم دیگه، از داخل با سرعت پنجره رو شکست و مهرهها رو برداشت و فرار کرد. از اول هم بهش مشکوک بودم و میدونستم یه روز خطایی ازش سر میزنه. میخواست بهنظر بیاد که کسی از خارج عمارت وارد شده، اما من مطمئنم که اینطور نبود.”
👁🗨 سهیل (برادرزاده و وارث عمارت): “من هیچ صدایی نشنیدم، ولی نمیتونم از این ماجرا دور بمونم. این شطرنج برای من هم ارزش خاصی داره، اما من همیشه در اتاق خودم بودم و چیزی ندیدم. صبح که متوجه شدم مهرههای سرباز گم شدهاند، اولین حسم این بود که شاید کسی از داخل عمارت سعی کرده به این شطرنج دستدرازی کنه.”
🔚 کارآگاه مشرقی پس از شنیدن اظهارات مظنونین، به آرامی به صحنه جرم بازگشت. هوای سنگین اتاق و نور کمجان، فضای دلهرهآوری را به وجود آورده بود که هر جزئیات کوچک را به تکهای از پازل ترسناک تبدیل میکرد. نگاه مشرقی بر اجسامی که بیحرکت و خاموش در اتاق بودند ثابت ماند؛ حس عجیبی از تناقض در میان نشانههای بهظاهر ساده به او چشمک میزد. چیزی پنهان در تاریکی، حقیقتی را که دیگران سعی در مخفی کردنش داشتند، آشکار میکرد…
⚫️ جواب #Detective_Mystery 06 (سربازانِ هالا)
▪️در عمارت افشار، شطرنج عتیقهای به نام “هالا” که ارزش زیادی داشت، مهرههای سربازش ناپدید شد. کارآگاه مشرقی وارد شد و سه نفر از اعضای خانواده به عنوان مظنون معرفی شدند: مهتاب، حمید و سهیل. هرکدام توضیحاتی درباره شب حادثه دادند و سعی کردند اطلاعاتی را که در اختیار داشتند به کارآگاه بدهند.
▪️حمید، نگهبان و باغبان عمارت، ادعا کرد که یکی از مستخدمان خانه از داخل پنجره را شکسته و مهرهها را دزدیده است. اما کارآگاه مشرقی متوجه تناقضی در این ادعا شد. اگر پنجره از داخل شکسته شده بود، باید تکههای شیشه در بیرون از اتاق دیده میشدند، اما شیشهها تنها در داخل اتاق ریخته بودند. این نشان میدهد که حمید دروغ گفته است. چون خود او نگهبان و باغبان بوده، دسترسی به حیاط و بیرون عمارت برایش راحت بوده و احتمالاً پنجره را از بیرون شکسته تا وارد شود و مهرهها را بردارد.
▪️حل این معما مشابه حل مسائل ریاضی است؛ نیاز به دقت در جزئیات و تحلیل درست شواهد برای رسیدن به نتیجه درست دارد. مثل مسائل ریاضی که باید تناقضها شناسایی شوند، در این معما هم کارآگاه مشرقی با دقت شواهد را بررسی و نتیجهگیری منطقی میکند…
پروندهی دزدیده شدن مهرههای شطرنج هالا زمانی به نقطهی پایانی رسید که حمید، سارق این اثر گرانبها، در اعترافاتش از حقیقت پرده برداشت. او اعتراف کرد که تنها یک مهره در نقشهای بزرگتر بوده و مغز متفکر این دزدی، کسی جز نیما شروین نبوده است. نیما شروین با وعدهی پرداخت مبلغی هنگفت از فروش مهرهها در بازار سیاه، او را برای اجرای این نقشهی پیچیده به خدمت گرفته بود.
این اعترافات بار دیگر نشان داد که نیما شروین، تنها یک جنایتکار معمولی نیست. او با هوش و قدرت تاثیرگذاریاش، دیگران را به مهرههایی در صفحهی شطرنج نقشههای خود تبدیل میکند. پایان این پروندهی پیچیده، شاید تنها شروعی برای جنایتهای بزرگتر او باشد…



